حال گرفته

قرار بود امروز با حمیده بریم خرید مانتو برای من!!!!

انقدر که تو خرید رفتن تنبلم مامان راضی شد که خودم با حمیده برم بخرم....

کلی قرار گذاشتیم و من تنبلیمو گذاشتم کنارو داشتم آماده میشدم که برم که حمیده زنگ زد....گفت یکی از فامیلامون فوت کرد....من نمیتونم بیام....منو میگی انگار با یه پتک زدن تو سرم...(البته از یه جهتم خوب شد امروز میرم کتابخونه اگر مامان لطف کنه زودتر بیاد و وظیفه ی نگه داری از مهرآذینو از رو دوش من برداره)اما بعدش گفت فردا بعد مدرسه میام دنبالت از همونجا بریم...(دوباره حس گشادیت)(اما اگه قبول نمیکردم فکر میکرد ناراحت شدم.....اوووووف)خلاصه با اینکه میدونم فردا خیلی خوش میگذره اما الآن اصلا دلم نمیخواد برم....

 

 

این از این...

اما یه چیز دیگه:بلاخره پرده از رازی که بر همگان پوشیده بود برداشتم...تازه اونم کاملا اتفاقی البته نه کاملا...فقط یه دو سه قسمت از فرضیاتم اشتباه بود که میریخت به هم همه چیزو...البته هنوز هیچ کس نمیدونه که من میدونم....حتی هنوز هیچ کس نمیدونه که من از اون رازه خبر داشتم(وجودش)چه برسه به اینکه بدونم

 

 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9782714))</script>)

.:: آخرین مطالب ::.

» معجزه میشه گفت ( ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ )
» Parler à mon père ( ۱۳٩۱/٥/٢٤ )
» حال گرفته ( ۱۳٩۱/٤/٢۸ )
» تولد خواهر گلم مبارک!!!!! ( ۱۳٩۱/٤/٢۳ )
» حال عجیب ( ۱۳٩۱/٤/٢٢ )
» حال خوب ( ۱۳٩۱/٤/٢٠ )
» حال بد ( ۱۳٩۱/٤/٧ )
» قابیلت های جدید ( ۱۳٩۱/٤/۳ )
» بدون عنوان ( ۱۳٩۱/۳/٢۸ )
» تهی ( ۱۳٩۱/۳/۱٩ )