معجزه میشه گفت

دوست دبستانمو دیروز تو اتوبوسی که هر ماه یه بار سوار میشم پیدا کردم....:دی


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(12309190))</script>)

Parler à mon père

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pouce

Je voudrais retrouver mes traces
Où est ma vie ou est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret

Je voudrais passer l’océan, croiser le vol d’un goéland
Penser à tout ce que j’ai vu ou bien aller vers l’inconnu
Je voudrais décrocher la lune, je voudrai même sauver la terre
Mais avant tout je voudrais parler à mon père
Parler à mon père

Je voudrais choisir un bateau
Pas le plus grand ni le plus beau
Je le remplirais des images
Et des parfums de mes voyages

Je voudrais freiner pour m’assoir
Trouver au creux de ma mémoire
Des voix de ceux qui m’ont appris
Qu’il n’y a pas de rêve interdit

Je voudrais trouver les couleurs, des tableaux que j’ai dans le cœur
De ce décor aux lignes pures, où je vous voie et me rassure,
Je voudrais décrocher la lune, je voudrais même sauver la terre,
Mais avant tout, Je voudrais parler à mon père..
Je voudrais parler à mon père..

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pouce

Je voudrai retrouver mes trace
Où est ma vie, où est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret

Je voudrai partir avec toi
Je voudrai rêver avec toi
Toujours chercher l’inaccessible
Toujours espérer l’impossible
Je voudrais décrocher la lune,
Et pourquoi pas sauver la terre,
Mais avant tout, je voudrais parler à mon père
Parler à mon père..
Je voudrais parler à mon père
Parler à mon père

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9944617))</script>)

حال گرفته

قرار بود امروز با حمیده بریم خرید مانتو برای من!!!!

انقدر که تو خرید رفتن تنبلم مامان راضی شد که خودم با حمیده برم بخرم....

کلی قرار گذاشتیم و من تنبلیمو گذاشتم کنارو داشتم آماده میشدم که برم که حمیده زنگ زد....گفت یکی از فامیلامون فوت کرد....من نمیتونم بیام....منو میگی انگار با یه پتک زدن تو سرم...(البته از یه جهتم خوب شد امروز میرم کتابخونه اگر مامان لطف کنه زودتر بیاد و وظیفه ی نگه داری از مهرآذینو از رو دوش من برداره)اما بعدش گفت فردا بعد مدرسه میام دنبالت از همونجا بریم...(دوباره حس گشادیت)(اما اگه قبول نمیکردم فکر میکرد ناراحت شدم.....اوووووف)خلاصه با اینکه میدونم فردا خیلی خوش میگذره اما الآن اصلا دلم نمیخواد برم....

 

 

این از این...

اما یه چیز دیگه:بلاخره پرده از رازی که بر همگان پوشیده بود برداشتم...تازه اونم کاملا اتفاقی البته نه کاملا...فقط یه دو سه قسمت از فرضیاتم اشتباه بود که میریخت به هم همه چیزو...البته هنوز هیچ کس نمیدونه که من میدونم....حتی هنوز هیچ کس نمیدونه که من از اون رازه خبر داشتم(وجودش)چه برسه به اینکه بدونم

 

 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9782714))</script>)

تولد خواهر گلم مبارک!!!!!

دیروز تولد خواهر کوچیک کوچیکم مهرآذین بود...سه ساله شد بلاخره...نیشخند

خیلی دلم میخواد براش یه چیزی بخرم اما یه قرونم ندارم ته جیبم....کلا رو هم کل داراییمو جمع کنی پول کرایه ی رفت وبرگشتمم بهش اضافه کنی فکر نکنم به 10 تومن برسهنیشخند

خلاصه اینکه فکر کنم امسالو باید بیخیال کادو شم و سال دیگه جبران کنم!!!

امشبم تولد میگیریم براش...


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9756359))</script>)

حال عجیب

شده تا حالا حین انجام کارای روزمرتون یهو با یه آدم خیلی معمولی برخورد کنین و یه لحظه احساس کنید که در برابر اون آدم چقدر حقیریدو چه آدم سطحی ای هستین؟حتی وقتی که مثلا دارین تو آینه نگاه میکنین یا سوار تاکسی این یهو مدل موی یه نفر این اثرو روتون بذاره یا ری اکشن یه آدم نسبت به یه اتفاق!

جدیدا خیلی اینجوری میشم انگاری که هر آدمی که وارد زندگیم میشه بهم میگه تو خیلی از زندگی عقبی احمق و هیچی از زندگی نمیدونی...

هم خوبه هم بد!خوب از این نظر که باعث میشه یه تکونی به خودم بدمو و بد از این نظر که همون اعتماد به نفس کمیم که دارم از بین میبره!

 یه جوری یه حس عجیبی بهم میده و تا دو سه روز همش تو فکر اون اتفاقم!قبلنا بعد دو سه روز نادیده میگرفتم این حسو اما یه روز بعد یکی از همین اتفاقا با خودم فکر کردم تا کی میخوای احمق بمونی!حداقل یه تلاشی بکن واسه رستگاری!!!!!

خلاصه این شد که تلاشمو شروع کردم اتفاقا امشبم یکی از اون آدمای تاثیر گذار وارد زندگیم شد!

دوست دارم دختر پاریسی صداش کنم چون دقیقا شبیه دخترای پاریسی قرن 21امی ذهن من بود...

دختر پاریسی از اون آدمایی بود که تقریبا همه ی آدمایی که امشب دیدنش دیگه نمیبیننش تو زندگیشون اما هرکی باهاش چند کلمه حرف زد یه جورایی عاشقش شد...

دختر پاریسی یه دختر خیییلی معمولی بود اما وقتی با اون چشمای پر از سوالشو لبخندش به آدم نگاه میکرد آدم فکر میکرد یکی از خاص ترین مخلوقات دنیا جلوش وایستاده!

کلا با آدمای دوروبرش فرق داشت!پر از سرزندگی بود و در عین حال خیلی آروم!

نمیخوام خیلی توصیفش کنم چون میترسم توصیفای افتضاحم اون تصویر ذهنی قشنگو به گند بکشه!

فقط خواستم ثبتش کنم تا هیچ وقت ورود یه همچین موجود خاصیو تو زندگیم یادم نره! 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9748943))</script>)

حال خوب

نمیخوام یه سری چیزارو بنویسم چون بعدا از خوندنشون حالم بد میشه!

این روزا یه روزاییه اصن....

واقعا داشتم تو روزای تعطیل به پوچی میرسیدم!شاید به نظر امثال حمیده مسخره بیاد اما من واقعا به مدرسه وابسته شدم هم به خود مدرسه(تک تک آجراش)هم به آدمای توی مدرسه و اگه یه هفته نبینمشون دیوونه میشم!خلاصه اینکه با اینکه مجبورم تو تابستون شبا 6-7 ساعت بخوابم و صُبا ساعت 5:30باشم و با اون مانتوی گرم پاشم برم مدرسه و رو موتور اتوبوس بشینم(بر حسب عادت)اما از اونموقع که روزی 12 ساعت میخوابیدمو بقیشم حسرت وقت تلف شدمو میخوردم خیلی خوشبخت ترم...

+توهمم بعضی وقتا شیرینه ها!البته حال گیریه وقتی میای بیرون!

+تازه کلی هم تلاش در بالا بردن EQم کردم که اخیرا فهمیدم از یه بز بدتر ارتباط برقرار میکنم! 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9740353))</script>)

حال بد

مشاهده یادداشت خصوصی


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(9671916))</script>)

.:: آخرین مطالب ::.

» معجزه میشه گفت ( ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ )
» Parler à mon père ( ۱۳٩۱/٥/٢٤ )
» حال گرفته ( ۱۳٩۱/٤/٢۸ )
» تولد خواهر گلم مبارک!!!!! ( ۱۳٩۱/٤/٢۳ )
» حال عجیب ( ۱۳٩۱/٤/٢٢ )
» حال خوب ( ۱۳٩۱/٤/٢٠ )
» حال بد ( ۱۳٩۱/٤/٧ )
» قابیلت های جدید ( ۱۳٩۱/٤/۳ )
» بدون عنوان ( ۱۳٩۱/۳/٢۸ )
» تهی ( ۱۳٩۱/۳/۱٩ )